کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم، سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنـه به یارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۱۱:۵۶ - قهرمان **
    :)
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۴۸ - Haa Med
    باشه.
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۳۷ - مـ ـهـ ـد ی
    خوبه :)
نویسندگان

منو اینجا بخونید اگه دوست دارید :

patrik.blog.ir

امروز صبح دیر کردم ، داشتم مداحی گوش میدادم ، همین طوری جوراب مونده بود تو دستم و به کتاب زیستم نگاه میکردم ، استرس داشتم و با کوچک ترین تلنگری پتانسیل اینو داشتم که بشینم وسط و عر بزنم ، تیکه ای که تو مداحی تکرار میشد رو زمزمه میکردم ، حوصله بند بستن نداشتم ، درو که باز کردم دیدم سرویس منتظرمه .. حالا چقدر دیرم شده بود ؟! فقط سه دقیقه . راننده بهم گفت : فردا دیر بیای جا میمونی . تو دلم گفتم به درک ، به جهنم ، با بابام میرم منت ماشین قراضه ی تو گنداخلاق رو هم نمیکشم ، بعد یادم اومد بابام خونه نیست ، گفتم : باشه ببخشید :| راهنمایی که بودیم باید مینشستیم رو موکت ، من همیشه صف رو میپیچیدم چون حال نداشتم بشینم ، الان صندلی داریم ، حتی به کتاب تو دستمون هم گیر نمیدن و این فوق العادست ، یه آخونده رو آورده بودن واسمون که پارسالم اومده بود ، من پارسال طی یک حرکت تخریبی جواب همه ی حرفاش رو نوشتم دادم دستش ، خوند و هیچی نگفت ، امسال که اومده بود خندید و گفت عه ! شما که آشنائید .. حیف نمیتونم وگرنه میگرفتم میکشیدمش رو آسفالت رنده بشه ، مرتیکه خر . البته من اعتماد به نفسش رو خیلی دوست دارم ، آدم باید کوه اعتماد به نفس باشه که بره جایی که تو چشم خودش بهش فحش بدن و هیچکس به حرفاش گوش نده و بعد تازه شوخی هم بکنه و بگه که آره فهمیدم فحشم میدین ! البته یکی از بچه ها یه حرف قشنگی زد که دوستش داشتم ، گفت : نمیشه روی آدما قیمت گذاشت ، اگه روی آدما قیمت بزاریم دیگه آدم نیستن ، ما وقتی روی طلا قیمت میزاریم طلا خودش منطق نداره ولی ما داریم ، ما نمیتونیم مثل طلا رو خودمون قیمت بزاریم . دمش گرم واقعاً خیلی باهاش حال کردم :|| آخونده واقعاً رو مغزم بود ، نه به قدری بلند حرف میزد که گوش بدم و نه صداش آروم بود که زیست بخونم ، یه جور ویزویز خاصی بود اصلا :| البته من با همه ی آخوندا مخالف نیستما ، خوبم دارن هر چند که یک در هزاره :| بعد رفتیم نشستیم سر زبان ، من چرا عاشق مالک پور شدم ؟! :| چرا واقعاً ؟! امتحانش رو بد دادم ، قبلی رو کامل میشم ولی این یکی رو نه چون جاخالی داشت و من همه ی جاخالی هارو غلط نوشتن چونکه همشون درست بودن یه جورایی و هی خط زدم و هی نوشتم ، جوری که اگه خط نمیزدم الان سه تاش درست بود ، الان یه چیزی تو این مایه نوشتم که : من پسر کوچکی بودم که از ظرافت و شعور در رفتار دایناسور ها عصبانی بودم :| گند زدم مگه نه ؟؟

بعد فیزیک داشتیم که من مشقام رو ننوشته بودم ، خداروشکر دبیر کور نیست و میبینه که من تمرینارو حل میکنم هاله کپی میکنه میره حل میکنه ، ناموسن شکر . بخاطر مشقامم چیزی نگفت ، اصلا ندیدشون . زیست رو کامل میشم ، علاوه بر فصل یک از فصل دو هم قرار بود بپرسه که فقط از من پرسید ، جوابش رو کامل ندادم ولی درست دادم ، خب فقط یک بار خونده بودمش که احتمال پرسیدنش رو در نظر گرفته باشم ، همین . ولی دیدم که پنج از پنج گذاشت ، دمش گرم واقعاً . بعدش ادبیات داشتیم . استاد ادبیاتمون مَرده و خیلی خوبه ، فقط معتاده و یکمم باید خودتو براش هلاک کنی تا توجه کنه بهت ، مثلا بچه ها یه جوری با ناز میخندن سر کلاسش که اسمشون رو بپرسه که من واقعاً کیسه استفراغ لازم میشم ، و حتی در مواردی از یکی از بچه ها که موقع اومدنش ساق دست میپوشه هم همین طور . حالا اسم منو نپرسه چی میشه ؟! من حتماً واسش ذکر نکنم که من نویسنده ام و کلی کتاب میخونم (کاری که یکی از بچه ها کرد) چی میشه ؟! هیچی نمیشه بخدا ، چون بالاخره نوبت انشا خوندن منم میرسه ، و همین درس جواب دادنم . ترجیح میدم اینجوری خودم رو اثبات کنم تا اینکه خودمو تو چش و چال معلم فرو کنم ! 

امروز کلاس زبان دارم و من میخوام داوطلب برای درس برم ، ای کاش صدام بزنه و ای کاش تر خوب جواب بدم . البته قبلش باید طویله ـم (!) رو مرتب کنم که بابام بخاری بزاره ، جدی جدی پائیز شد رفت :|

+

اینو یادم رفت بگم ، امروز داشتم از درد ددابظ میشدم ، هم حالت تهوع داشتم هم سرم درد میکرد و هم دلم ، سر زنگ فیزیک دو دل بودم که اجازه بگیرم برم بیرون یا نه ، معلمش خیلی گیره و اون اول گفت که هر کسی میره بیرون دیگه نیاد سر کلاس من و اینا . دستم رو که بالا گرفتم گفت برو . تصور اینکه چقدر داغون بودم رو به عهده ی خودتون میزارم :|

یکی از تفریحات سالمم این شده که سرم رو بگیرم جلوی هر چیزی که بخار داره مثل کتری یا نسکافه یا کاپوچینو یا هر چیزی ، بعد شیشه ی عینکم بخار بگیره و محو ببینم و تا لحظاتی به شادی زندگی کنم ، انقدر حال میده . فوق العادست اصلا . دومین آهنگی که از گوش دادنش هیچ وقت کهیر نمیزنم رو پیدا کردم ، یکیش تنها ترین عاشق فریدون فروغیِ و یکی دیگه رویای شاهین نجفی . بازی نکن با قلب داغونم .. من آخر بازی رو میدونم .. ببین منو جدی جدی حیف نیست از من جدا شی ؟! دارم زر میزنم ، تو که با من نیستی اصلا ، تو که وجود خارجی نداری اصلا ، تو که منو نمیشناسی اصلا ، تو فقط هستی ، هستی و همه ی لحظه های زندگیم رو کوفتم میکنی . هستی ، تو تک تک هزار و یک ، هزار و دو های زندگیم هستی و قصد نداری بری ، ای کاش هیچ وقتم نری . من خیلی کارارو فقط بخاطر تو میکنم و لبخندت رو میبینم ، باورت میشه ؟! لبخند رو به چهره ای میبینم که تا حالا ندیدمش ، فقط یه تصورات محوی ازش دارم . تو شاید قراره مثل اون عروسک خپلی تو اینساید اَوت باشی ، رفیق خیالیِ من ، زاده ی تخیلات من . بسوزه ، ای پدر همه ی این هوش هندسی و قدرت تخیل و تجسم بسوزه که اینقدر واقعی تصورت میکنم ، و خب میشه ذهنتون رو اصلاح کنید شما ؟! من منظورم اصلا اون چیزی که تو ذهنتونه نیست ، باید با ذهن من فکر کنید ببینید دارم از چی و از کی حرف میزنم . خب بگذریم از این بحث چون میتونم قیافه ی تک تکتون رو تصور کنم که به پوکرترین صورت ممکن زل زدین به اسکرینتون و میگین این دختره از دست رفت :| جونم براتون بگه که امروز که رفته بودم سالن ورزشی ، به این نتیجه ی خیلی منطقی رسیدم که من کلا تو ورزش داغون و نابودم از بیخ . بماند که باید بریم یه دانشگاه علمی کاربردی مسخره و مجبوریم تیکه های یه مشت پسر که سرشون به تنشون نمی ارزه رو تحمل کنیم ، البته که بعضی بچه ها خودشون مریضن ، مثلا دست تکون میدن واسه پسران مذکور و حال من رو بهم میزنن ، بابا نترسین نمیترشین :| بترشینم که اینا شوور نمیشن براتون :| عین ادم برید و بیاید ، من تضمین میکنم نمیرید :| همین الان هیات آبادانی ها راه افتاد ، من عاشق این صدای قشنگشونم ، یه جوری تا ته وجود آدم رسوخ میکنه . پارسال برای عید دو تا شمع نارنجی جیغ خریده بودم که عاشقشون بودم ، بعد خواهرم کلا سفره رو شیری صورتی پهن کرد و منو نابود کرد ، لذا شام غریبان رو که نشد بریم شهر خودمون ، تو محله ی خودمون عذاداری کردیم ، همه ی چادرم با شمع یکی شده بود ، یادمه اون موقع ها خیلی دلگیر بودم و بی اختیار به پهنای صورتم اشک میریختم ، خواهرم میگفت یا دیگه گریه نمیکنی یا برمیگردیم خونه ، برنگشتیم ولی من همچنان گریه میکردم ، بعد هدیه و رضیه رو دیدم و با هم رفتیم ، هنوزم یک سانتی متر باقی مونده از شمع هام رو دارم ، کلا هیات محله مون رو خیلی دوست دارم ، بچه تر که بودم مثلا در حد پنج شیش سال آرزوم بود بابام منو با خودش ببره تا داداشم رو که زنجیر میزنه ببینم ، اون موقع نمیدونستم ولی الان میفهمم که من از همون کودکی با دیدن داداشم احساس غرور بهم دست میداده و دلم نمیخواسته کسی رو آدم حساب کنم ، یه صحنه ای هم یادم هست که شونه ی داداشم کبود شده بود و من میخواستم شونه ش رو ببوسم که زودتر خوب بشه ، انقدر گاوبازی دراوردم که بیدار شد اصلا ، بعد که بزرگ تر شدم کیک یزدی و شیرکاکائو و کلوچه و امثالهم پخش میکردم ، بعد الان دیگه فقط میشینم تو اتاقم و به صداشون گوش میدم ، یه جوری انگار همه ی موهام سیخ میشه ، همین الانم اگه تنها نبودم به مامانم گیر میدادم که منو ببر ببینمشون .

دلم شهر خودمون رو میخواد ، عزاداری های یک دستمون ، هیات و مسجد خودمون ! ولی دیگه نمیریم ، چون نه عزیز هست که بریم مسجد مادرم اینا و نه باباجونِ پدریم هست که بریم مسجدشون ، هی مردم میگن حیف بود خدا رحمتش کنه و نابودمون میکنن ، فقط شب تاسوعا میریم حسینیه و دیگه خیلی بخوایم بمونیم میریم خونه ی خالم ، که اونجا هم خوش نمیگذره . معلومه دلم برای عزیز تنگ شده یا بازم بگم ؟!

الان هاله اسمس داد که زیست رو تمومیدی ؟! گفتم : خیلی وقته ! در صورتی که هنوز شروعش نکردم :| هارهر :|

من برم بخونم ، ددابظ

پوکرفیس باش تا کامروا شوی :|

میدونی چیه ؟! داشتم به این فکر میکردم که ما چقدر با هم خوبیم ، که یهو تِق ! پیکسل کاشی ایرانی (:دی) ـم افتاد و پس از کنکاش های متوالی دریافتم که زارت ، کشیدنش .. انقدری که سنجاقش کج شده و افتاده ..

ما خیلی با هم خوبیم :/ خیلی :/

با اینکه فردا زبان از وکب امتحان جاخالی میگیره و زیست کل فصل اول رو امتحان میگیره و فصل دوم رو میپرسه و ادبیات بخونم و فیزیک کوئیز پنج نمره ای میگیره ، 

حال ندارم برم درس بخونم :|

پ.ن: لازم به ذکره تبلتم  4% شارژ داره و حال ندارم شارژرو بردارم ، رو میزه :|

تو فقط میدونی من چجوری آروم میشم ..

کی فهمید من چجوری آروم میشم ؟! اصلا بوده زمانی تو زندگیم که واقعاً به معنای واقعی کلمه "آروم" بوده باشم ؟! خب نه ، نبوده . واقعاً نبوده ، من همیشه درگیرِ یه ناآرومی بودم و فاصله ی بین دو تا ناآرومی رو اسمشو گذاشتم آرامش ، قبول دارم عوامل مختلفی دخیل بودن تو این مسئله که اون ناآرومیِ دومی کِی برسه ، کی شروع بشه و کی تموم بشه ولی خب ، نمیشه بگی نبوده ، بالقطع بوده و من سخت یا آسون از عهده ـش براومدم . ولی خب الان همه چیز بهم ریخته ، در صورتی که همه چیز ظاهراً سر جاشه ، مثال هم نمیزنم چون مثالی نداره ، اصلا چرا هم نداره ، من فقط میدونم الان آرامش ندارم و کِی قراره داشته باشمش خدا عالمه . میدونی امروز واقعاً یه فرقی بین خودم و هاله احساس کردم ، یه فرق خیلی عمیق و حتی شدید . اون با این اخلاق مسخره ـش ، پیش دبیرا محبوب تره . من حسودی نمیکنم و نمیگم چرا ، پروردگارا محبوبیت حق من است و ننگ بر وی ، نه اصلا ، فقط چرایی که واسم مطرحه اینه که چه فرقی داریم ؟! وجه تمایز ما چیه که وقتی هر دو با یک سرعت حل میکنیم ، به واضح فکر من خلاق تره و سرعت عملم بیشتره -وقتی سریع تر حل میکنم نمیزاره به هر صورتی جواب رو بگم تا خودش دربیاره و بره حل کنه- من اینا واسم مهم نیست ، اینکه تا حالا دستم به ماژیک واسه حل تمرین نخورده و سوادم از همه ی بچه هایی که رفتن بیشتر بوده هیچ اهمیتی واسم نداره ، من به آخرش فکر میکنم . تو آخرش دیگه هاله نیست ، دیگه هیچ سایه ی سنگین اجباری ای روی خوشی هام نیست ، من دارم میمیرم باورتون میشه ؟! یه دنیای خالی رو تصور کنین که هیچی نداره واسه از دست دادن ، بعد تنها روزنه ی نوری که داره همین شاد بودنه -به هر شکلی ، چه تظاهر و چه واقعی- و یکی یهو میاد همه ی اون نور رو میبلعه ، هیچی نمیزاره بمونه ازش و من تازه دارم میفهمم وایِ من ، چقدر تاریک بود دنیام ، چقدر کوچیک بود ، بمیرم برای خودم که عرضه ی هیچ کاری رو ندارم ..

گفتم "آخرش" ؟! آخرش هم لذت بخشه هم ترسناک ، فکر فرار کردن از این محبس و زندگی کردن با این عقاید فعلی واقعاً لذت بخشه و فکر فرار کردن از این مبحس و زندگی کردن با این عقاید واقعاً ترسناکه . من میتونم ؟! اصلا کودوم عقاید ؟! منی که همه ی زندگیم بر مبنای "ترجیح" بوده و هیچ وقت روی چیزی همه ی منطقم رو نذاشتم چجوری میخوام زندگی کنم ؟! من حتی واسه خودم قانون ندارم ، تو عین دور بودن از خانواده در حد مرگ بهشون وابسته ام و این رو انکار کردم و میکنم . خب ، اینجوری ترسناکه . ترس واسه ی من اصلا مهم نیست ، اصلا هیچی واسه ی من مهم نیست ، بزار ببینم ! چیکاره میخواستم بشم ؟! معمار ؟! چرا نجنگیدم ؟! خفه شو بابا اینهمه زور زدی آخرش هیچی به هیچی شد ، اینجا رو اجحاف نکن . (تعجب نکنید ، شما فقط دارید چند دقیقه با مغز من فکر میکنید) بی هدفی بد کوفتیه ، من الان چی میخوام ؟! هیچی ! همه ی هدف من رو ، همه ی آرزوهام رو از من گرفتن تحت عنوان "اینجوری به صلاحته" و من موندم و کوهی از مشکلات منشا گرفته از همین صلاح کوفتی ، خب تهش چی ؟! احساس میکنم به دندون پزشکی علاقه دارم ، فکر میکنم هدف خوبیه و میشه بهش رسید ، ولی رشته و دانشگاهی که میخوام در حد اعتماد به نفسم نیست ، در حد تلاشم هست ولی میدونم یه جای کار که باید همه چیزو بزاری وسط ببینی میبری یا میبازی از پسش نمیام ، به این ریسکا نمیتونم اعتماد کنم و همه چیز رو خراب میکنم . داشتم میگفتم اعتماد به نفس ، خیلی وقته دیگه مشخص نیست چی رو جای چی تلفظ میکنم ، چون واقعاً دیگه صحیح تلفظ میکنم و خب واضحه که مشکل آنچنانی نداشتم تو تکلم ، این "فشار روحی" بود که پدر منو دراورد و در میاره . حس خوبیه خوب حرف زدن ، فقط گاهی وقتا که دیگه واقعاً دست خودم نیست اصلا نمیتونم جمله بندی کنم و اینم دیگه برام مهم نیست ، همین جوری خودمو پذیرفتم فقط خداروشکر ، خداروشکر که زود تموم شد و حالا راحت تر میتونم خودمو ثابت کنم ، میدونی واسه ما لکنتیا اینکه نمیتونیم درست حرف بزنیم و تو حرف زدن دیلِی داریم آزار دهنده نیست ، رفتار مزخرف و مشمئز کننده ی همین آدماست که باعث میشه احساس کنیم به هیچ دردی نمیخوریم ، خداروشکر من راحت شدم تا حدی ، میدونی درمانش خیلی هزینه بر نیست ، درمان روح زخمیمونه که با پول نمیشه درستش کرد . نمیشه منکر این شد که هیچ وقت بهبودی صد در صد نخواهیم داشت چون بالاخره یه سری آسیب به بافت این هنجره ی تیکه پاره رسیده که دیگه عادی نمیشه ، ولی همین که تفاوتم در حد هیچ شده با شما آدم عادیا خودش جای شکر داره ، بعد از هر بار بهبودی دلم میخواست بیام پست بزارم که آهای ایهالناس من دارم خوب میشم ولی صبر کردم که کاملا خوب بشم بعد بگم ، اصلا شاید گفتن انچنان هم تو برنامم نبود ، الان چون به هر چیزی که فکر میکنم مینویسم اینو هم گفتم . سر و ته هر مشکلی. (نه تنها لکنت که همه ی مشکلا ) تو داشتن روحیه و چیزی به اسم اعتماد به نفسه که داشتنش اصلا سخت نیست ، منم حال ندارم بگم چجوری کسبش کردم . امروز سر کلاس ریاضی که بودیم به وضوح دیدم که دبیر موقع حرف زدن با هاله میخنده ولی وقتی با من حرف میزنه نه ، خودمم میدونم عن حساس بودن رو دراودم ولی خب چیکار کنم حواسم به همه چیز هست ، سر زنگ ورزش با اینکه خسته شدم ولی بهم خوش گذشت ، چرا ؟! چون هاله نبود ، میدونی من باید یا هاله رو بپذیرم یا از زندگیم پرتش کنم بیرون ، دختره ی چیز رو . زنگ شیمی عادی گذشت و سر زنگ سواد رسانه خوابیدم ، دیگه خسته شدم از نوشتن ، ددابظ

یه هفتمی داریم خیلی بچه ماهیه :) انقدر ماهه من بهش تافت میزدم و ادای تافت زدن رو در میاوردم و در همون حال تف تف هم میکردم که همینجوری ماه بمونه :)) سیدم هست و خیلی دوستش دارم :)

بعد یکمم تپله ، امروز اومدم سر به سرس بذارم پشت سرش ایستادم و به داغون ترین صورت ممکن گفتم : شما که سواد داری واس هر سوال هزار و یک جواب داری ، بگو ببینم !؟

دختره برگشت و من اصلا دقت نکردم که یکی دیگه ست و من نمیشناسمش ، همینجوری ادامه دادم : شما خونتون مورچه داره ؟!

و خب گند زدم ! چون اون دختره همون پیس پیس تافتیِ خودمون نبود و یکی دیگه بود :| کلا شخصیت یک سال بالایی رو زیر سوال بردم :| والا حق دارن هر جا نشستن بگن دَهُما خلن :|

نمیدونم چرا همچین شوخی ای داشتم میکردم واقعاً :| 

پس از اینکه معاونمون منو در حالی که دارم دارق دارق بشکن میزنم و میرقصم و پارسال بهار دسته جمعی میخونم دیده ، یا فکر میکنه من یه وحشیِ جانی ام ، یا فکر میکنه من یه وحشیِ جانی ام :|


بچه که بودم با برادرم قایق میساختیم ، با این یونولیت های رنگیِ نازک ، بعد توش آرمیچر میذاشتیم و میذاشتیمش تو حوضِ مامان جونم (مادرِ پدرم) و تا تموم شدن باتری ها باهاش بازی میکردیم ..
دوست دارم همه ی فکرام رو فشرده کنم ، انقدری که مثل یه استوانه بشه ، جای باتری های آرمیچر بزارمشون و دیگه مسیر رفتنش رو دنبال نکنم ..
بزارم بره ..
ویـــــــــــژ ویـــــــــــژ ..

keep your head high

and

keep your middle-finger HIGHER 

خودکار بیک یه تبلیغ مزخرف داره میگه فقط بیکه که فلان قدر مینویسه ها ، من الان پتانسیل اینو دارم که همون قدر در باب زیست و دبیرش فحش بنویسم و خسته نشم و هنوزم حق مطلب رو ادا نکرده باشم !

درباره ی عکسی که میبینید باید بگم که پرواضحه که یکی از عوارض جانبیه دبیریه که میگه من جزوه نمیگم دفتر برندارید ولی اینقدر زر میزنه :| خب همون اول بگو این چرت و پرتایی که میگی رو تو دفتر بنویسیم !

به همین برکت ، به بیستی که امروز از مالک پور گرفتم قسم میخورم که من ، پروانه ی مونارک رو با نام علمی لیمینیتیس پلکسیپوس رو از خودم بیشتر میشناسم :| بعد اونوقت بلد نیستم بگم هومئوستازی به زبان زیست چیه ..

خب بگذریم من میرم رو مود غر زدن دیگه نمیشه از بالا منبر کشیدم پایین :|

آقا دلم خواسته ، از عمد این افکت رو دادم که ببینید من چقدر نوشتم ! وگرنه میشد رنگی هم بذارم :| اینجوری بیشتر معلومه خب :| اعتراضم وارد نیست :|

امروز به یکی از بچه های ریاضی که رفیقمه گفتم : آیناز من چرا اینقدر فکر میکنم جو کلاس بچه های ریاضی باحاله ؟؟

گفت : چون واقعاً هست :))

گفتم : خوش به حالتون ما خیلی عنیم -_-

واقعاً هم هستیم .. با این جو مزخرفمون ..

 

اینکه گاهی دلم میگیرد

گاهی دستانم به زندگی نمیرود

گاهی یک حصار به دور خودم می کشم

و رویش مینویسم: تا اطلاع ثانوی

 خسته ام

دلیل نمیشود که تو

آمدنت را به تعویق بی اندازی

دلیل نمی شود که به شانه ی دل شکسته ها نزنم و نگویم :

عزیز جان...

خدا هست... خدا هست... خدا هست

اصلا همه این حال های لعنتی لاعلاج

چاشنی زندگی است

وهیچ دلیل نمیشود 

من باز به خود نیایم

چای دارچین نگذارم

باز هم برای تو ننویسم 

و میان یک دنیا اشک

با چشمانی تار

روی کاغذ خیس حک نکنم:

چقدر جای شانه هایت کنارم خالیست

 

 

وقتی که میرفتی..بهار بود..

تابستان که نیامدی..پاییز شد..

پاییز که برنگشتی..پاییز ماند..

زمستان که نیایی..پاییز می ماند..

تورا به دل پاییزیت..

فصلها را به هم نریز

 

 

مگر نمی‌شود

آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد...

و برای خودش گریه کند؟

 

 

گاهی دلم میخواهد بگریزم از اینجا

حتی از اسمم...از اشاره...از حروف...

از این جهان بی جهت 

که میا ...که مگو...که مپرس...

گاهی دلم میخواهد بگذارم بروم بی هرچه آشنا

گوشه دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم

بی هیچ گذشته ای

به یاد نیارم از کجا آمده...کیستم...اینجا چه میکنم...

به یاد نیاورم که فرقی هست

فاصله ای هست

فردایی هست....

گاهی واقعا خیال میکنم 

روی دست خدا مانده ام

خسته اش کرده ام...

راهی نیست

باید چمدانم را ببندم 

راه بیفتم...بروم...

و میروم

اما به درگاه نرسیده از خودم میپرسم

کجا...؟

کجا رادارم...کجا بروم...؟...

 ...

شاید باورتان نشود ولی خرمالو های نارنجی توی حیاط این همه حرف برای زدن دارند!!!

فوتو بای می:).

:::

زود دیر میشه ، کی باورش میشه من اینو پارسال ، روز اول محرم نوشتم ..؟!

از خندیدن های توی سرویس شارژِ شارژم ، همیشه عادت دارم اول صبح که میرم مدرسه آب میخورم ، در حالی که دارم صورتم رو با سر آستینم خشک میکنم میگم : سلام ، صبحت بخیر !
سرد نگاه میکنه ، انگار میخواد به جای سلام دادن جون بده ، یه جوری ناراضی میگه سلام که همه ی انرژی ـم تحلیل میره .. میپرسه : چی خوندی ؟!
فکر میکنم مثل خودمه ، راست میگه بهم .. هر کاری که کردم رو میگم ، خلاصه هام رو نشونش میدم و میگم : ببین چقدر رنگاش قشنگه ! انقدر جواب نمیده که نگاهش میکنم ، نمیدونم چرا از من عصبیِ ، حتی امروزم که براش قایق درست کردم ، قایقم رو پاره کرد در حالی که من ماژیکام رو دراورده بودم تا براش رنگش کنم .. 
هیچ حرفی نمیزنیم ، فقط در این حد که اولِ فلان جمله چی بود ، یا مثلا ً امروز دفترت رو میدی فردا برات بیارمش ؟! همین .. 
مثل بچه ها دستام رو میکوبم به هم و میگم : امروز کامل نوشتیم ! هورااا .. میدونم بچگانه ـست ، فقط میخوام انقدر ساکت نباشیم ، انقدر غریبه نباشم با کسی که به عنوان دوست صمیمی ـم معرفیش کردم ! میگه : اینارو که تو نوشتی رو منم نوشتم ، ولی ناقصه بازم .. داریم از پله ها میریم پائین ، میگه دستم درد میکنه ، تو رو نمیدونم ولی من که خیلی نوشتم !
نمیفهمه که من جمع میشم تو سوئی شرتِ سورمه ایم و چشمام رو میبندم ، بلدم جوابش رو بدم ولی بابام همیشه میگه تو هر شرایط سه مدل حرف زدن باید بلد باشی و همیشه ، بهترین و انسان منشانه ترینش رو بگی . نمیفهمه ..
دنیای من ، دغدغه های من براش غیرقابل درکن ، تا حالا سر کلاس موشک هوا نکرده بدونه چقدر حال میده با رفیقت در حال انفجار باشی ولی دبیر دعوات کنه ، نتونی بخندی ..
تا حالا سر کلاس ریاضی درباره ی چهره ی احتمالی دبیرش با لباس عروس و آرایش نامه نگاری نکرده که برسه دست دبیر ، بدونه چه حالی میده شیطنت ..
همیشه به فکرِ لباساشه و همیشه بوی بد میده ، مثل من نیست که وقتی بهم میگی عطرت رو عوض کن ، فردا همون رو بازم میزنم و میگی این یکی خوشبو تره از خنده منفجر بشه .. انگار باید یه دلیل خیلی بزرگ برای شادی داشته باشه ، دلش به قایق کاغذی خوش نمیشه .. 
وقتی همه خانومانه دارن پیتزا میخورن ، نوشابه نریخته تو سر رفیقش ، دنبال دوستش ندوئیده که دوتاشون بیفتن تو گِل .. بعید میدونم مثل من و تو ، تا حالا اینقدری خندیده باشه که صداش بشینه و سرفه کنه ..
تا حالا واسه دوست مریض احوالش ریاضی حل نکرده ، تا حالا تقلب کردنش لو نرفته ، تا حالا انضباطش رو چهارده ندادن .. 
من دلم واسه ی اینکه شنبه بهم بگی "آخرهفته دلم برای صدای نکره ـت تنگ شده بود بزغاله" تنگ شده ، دلم برای اینکه دفتر بخوانمون و پشت هم باشیم تنگ شده ، دلم برای اینکه انشا هام رو بخونی و بخندی تنگ شده ، دلم برای آخر کلاس لعنتی ـمون ، پاتوق ـمون .. برای همه چیز تنگ شده ..
صدای خندیدن من ، هیچ وقت از کنار هاله بلند نمیشه چون نامه نویسی بلد نیست ، رقصیدن بلد نیست ، ضرب گرفتن بلد نیست .. باورت میشه ؟! تا حالا روی آسفالت نخوابیده ..!
جلوی کتابخونه رو یادته ؟! همیشه سایه بود و من و تو همیشه اونجا خواب بودیم ..
کسی نیست که وقتی دبیر زر میزنه بهش بگم : من میخوابم ، تموم شد بیدارم کن .. کَم دارمت رفیق ! 
تو هم مثل منی نه ؟! صدای خندیدن های از ته دلم تو موجِ خنده ـتون که یهو میره هوا کمه ، مگه نه ؟! 
کسی نیست بهت تقلب برسونه ، اینو امروز از نمره ی چهار از دهی که گرفتی فهمیدم .. حتی صدات رو شنیدم که میگفتی : بهار نیست سوت و کوره ! شماها هم که هویجین !
کی کارم داشت پشت در ؟! نمیدونم .. هیچ وقت دیگه هم نمیتونم بهت بگم دلم برات تنگ شده ، نمیتونم فردا که رسیدم مدرسه کیفم رو ببرم آخرکلاس ، بعد بغلت کنم و بگم : ببخشید اسکلتِ لاغرمردنی .. نمیتونم ..!
من محکومم و همین برام بسه ، نداشتنِ اون خوشی های کوچولو واسم بسه .. 
کی فکرش رو میکرد ؟! من ! تو ! هر کودوممون یه جور تنها .. ما لعنتی ترین رفیقای دنیا بودیم .. 
ما قرار بود همیشه رفیقِ هم بمونیم .. مگه نه ؟!
هر چی که بشه ، هر چند بار ِ دیگه که به عمد دست روی صورتم بلند کنی ، کتابم رو بدزدی و بهم بگی دختره ی لوس ، باب اسفنجی ترین رفیقِ دنیا هستی و میمونی ..

آقا خب راستش اون روز که اینجی رو میزدم واقعاً دیگه قصد داشتم نفسای آخرمو بکشم و ددابظ بشم و اینا ، بعد خب الان دیگه نمیخوام بمیرم ، از آسمون هم نیومد ، کلی دوست خوب داشتم که کمکم کردن ، منم اینجا ازشون تشکر نمیکنم خزبازیه ، فقط خودشون میدونن کی ان ، آقا خیلی چاکر پاکر ، دربست مخلصیم .

عارضم به خدمتتون که دیگه دارم جول و پلاسم رو از اینجا جمع میکنم ببرم همون من و پاتریک پهن کنم ، احتمالا تغیر آدرس خواهم داشت و قطعاً تغییر اسم ، 

بعد من خودم میدونم خیلی پررو ـَم ولی از این همه پست چرت و پرت که گذاشتم ، هر کودومش که یادتون مونده و قشنگ بوده رو بگین که گلچین بشه در قالب پست "چه برایمان آورده ای بهار؟!" اونور پست کنم :|

از گذاشتن کامنت هایی مثل "یادم نمیاد" و امثالهم بپرهیزید جانان ، خیلی راحت بگید هیچ کودوم دلنشین طور نبوده و قشنگ از ادامه ی زندگی نا امیدم کنید :|

من برگردم اونور آدم نمیشم و تعداد پستام تغییری نمیکنه ، وسلام :|

:)

خب پر واضحه که شما نمیدونین چلخونه جونقون کجاست ، ولی بدونید به حدی وضعیتم داغونه و شیش و هشت میزنم که برم اونجا هم مثل پسربچه های خطاکار زیر بارون خیس شده رام نمیدن :|

ددابظ :/

فقط راستی ، به بچه ی مورچه چی میگیم ؟! 

من فعلا "جوجه مورچاله" بر وزن بزغاله رو براش انتخاب کردم :|

یه آهنگ شنیده بودم ازش که توش اینارو میگفت ، یادم موند متنش بعد الان رفتم سرچ کردم یه یارویی هم خوندتش و همون رو میاره فقط :|

فیلترشکنم ندارم :| با اُپن دُر هم مستند صدای شیطانی شاهین میاره واسم -___-

آقا یکی اینو پیدا کنه :(

آقااااااا :(

از خواب برگشتم به تنهایی
پل میزنم از تو به زیبایی
چشمامو میبندمو میبینم
دنیا رو با چشم تو میبینم
دنیای من با عشق درگیره
عشقی که تو نباشی میمیره
عشقی که تو دست تو گل داده
عشقی که به دست من افتاده
تو مثل من رویاتو میبافی
با دست من موهاتو میبافی
خورشیدو با چشمات روشن کن
یکبار ماهو قسمت من کن
من پشت این پنجره میشینم
بارونو تو چشم تو میبینم
عیبی نداره چشمتو وا کن
عیبی نداره باز غمگینم
بازی نکن با قلب داغونم
من آخر بازی رو میدونم
حیفه بخوایم از هم جدا باشیم
من خیلی وقته با تو هم خونم

یه قانونی بود میگفت یه بلاگر هر چی داغون تر تعداد پستاش بیشترا ، همون .

من باید با طرف مقابلم ارتباط برقرار کنم ، باید دوستش داشته باشم تا بتونم کنارش باشم و تحملش کنم ، واقعاً هم دوست دارم هاله رو ، حتی این اخلاقای مزخرف و تحقیر کننده ـش رو ..
من ، اگه این راه رو شروع کردم ، تا آخرش میرم .. چه تنها ، چه با هاله یا هر کس دیگه ای !
هاله هم کسی نیست که بتونه با این رفتاراش مانع کارم بشه ، من ادامه میدم ! مگه نه ؟! :)

دلم برای "اباصالح ، التماس دعا .. هر کجا رفتی یاد ما هم باش .." گفتن تو بین الحرمینت ؛ 

خیلی تنگ شده آقا ..

ما ازوناشیم که حتی اگه کتاب نداشته باشیم با پی دی اف خودمونو میکشیم :|

آره داداچ ، ما از اوناشیم -_-

پ.ن:

+شاخ بود قاموساً ؟! :))))) خیلی زور زدما :دی

++کسی حق نداره عاشق پاک کنم بشه ، ما این رِلیم :دی :))) این رل فور اِوِر :|

+++بیدار ، تا خودِ  5 صب ..

*******
Dualar eder insan

دعالار، ادر اینسان

انسان دعاها می کند

****

Mutlu bir ömür için

موتلو بیر عمور ایچین

برای یک زندگی شاد

****

Sen varsan her yer huzur

سن وارسان هر ییر حوضور

همه جا آرامش، وقتی تو باشی

****

Huzurla yanar içim

حوضورلا یانار ایچیم

نباشی، می سوزد درونم

****

Çok şükür bin şükür seni bana verene

چوک شوکور، بین شوکور،سنی بانا و ر نه

خیلی شکر،هزار شکر ، کسی که تو را به من داد

****

Yazmasın tek günü sensiz kadere

یازماسین تک گونو سنسیز کا دره

ننویسد یک روز را بدون تو, تو سرنوشتم

****

Ellerimiz bir gönüllerimiz bir

اللریمیز بیر، گونوللریمیز بیر

دست هامان یکی ، قلبمان یکی

****

Ne dağlar ne denizler engel bir sevene

نه داغلار نه دنیزلر اینگیل بیر سو نه

نه کوه ها ، نه دریا ها، مانع عشقمان نباشند

****

Bu şarkı kalbimin tek sahibine

بو شارکی کالبیمین تک صاحبینه

این آهنگ، واسه تنها صاحب قلبم

****

Ömürlük yarime gönül eşime

عمورلوک یاریمه گونول اشیمه

یار همیشگی ام ، واسه همسرم

****

Bahar sensin bana gülüşün cennet

باهار سن سین، بانا گولوشون جننت

بهار تویی، برام لبخند تو بهشته

****

Melekler nur saçmış aşkım yüzüne

ملک لر نور ساچمیش عاشکیم ییوزونه

فرشتگان برویت نور تابانده اند، عشقم.

از اینجا اگه درست بود میتونید گوش بدید :



مشخصه انقدر دارم گوشش میدم که کهیر بزنم ؟! :|

دقت کردید من طی یک ساعت گذشته شعور پست خوب گذاشتن نداشتم و شعور پست نذاشتن هم ؟! :|

ننگ بر من واقعاً :|

یک روز بالاخره ، شماره ات را از یار های رنگارنگ ـَت خواهم گرفت ؛

سرِ قدم های لرزانم فریاد خواهم زد ؛

همه ی باران هارا در مشت کوچکم خواهم فشرد ؛

میروم سراغِ تلفن عمومیِ خراب محله ـتان که

به طرز معجزه آسایی کار میکند ، 

برای من 

برای اعترافی که هیچ وقت گفته نشد ..

شماره ی لعنتی ِ نارُندت را آوار میکنم روی دکمه های تلفن ،

و صدای پر صلابتِ توست که از آن طرف میگوید : بله ؟!

بعد من مچاله میشوم گوشه ی کیوسک ؛

انگار از بیشتر نداشتنت واهمه داشته باشم ...

بعد همه ی جانم را میریزم توی این صدای خش دارِ لعنتی ،

و با تمام وجود فریاد میزنم : 

دوسِت دارم .. 

دوســــِــــت دارم لعنتی ..

صدای بوقِ ممتدِ قطع کردنت ؛

صدای شکستنم ..

نابود شدنم ..

زار زدنم به گوشِ در و دیوار فلزیِ این زندان ..

لعنتی ، من همه ی جانم را ریخته بودم توی آن صدا .. 

چرا نشِنیدی ؟!

پ.ن: 

یه جورِ بدی دلم گرفته ..

عارضم به خدمتتون که واسه اینطوری نوشتن ، حتماً لازم نیست آدم شکست خورده باشه ،

یه تخیل قوی کفایت همه چیز رو میکنه ..

عصن ، تا حالا مورد داشتیم من خودکار خودم هفت صبح بلند شم برم سر درسم ؟! :)))))

نداشتیم دیگه :))

ماشالا به من -_- شیره پاتریک -_-