کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم، سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنـه به یارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۱۱:۵۶ - قهرمان **
    :)
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۴۸ - Haa Med
    باشه.
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۳۷ - مـ ـهـ ـد ی
    خوبه :)
نویسندگان

یکی از تفریحات سالمم این شده که سرم رو بگیرم جلوی هر چیزی که بخار داره مثل کتری یا نسکافه یا کاپوچینو یا هر چیزی ، بعد شیشه ی عینکم بخار بگیره و محو ببینم و تا لحظاتی به شادی زندگی کنم ، انقدر حال میده . فوق العادست اصلا . دومین آهنگی که از گوش دادنش هیچ وقت کهیر نمیزنم رو پیدا کردم ، یکیش تنها ترین عاشق فریدون فروغیِ و یکی دیگه رویای شاهین نجفی . بازی نکن با قلب داغونم .. من آخر بازی رو میدونم .. ببین منو جدی جدی حیف نیست از من جدا شی ؟! دارم زر میزنم ، تو که با من نیستی اصلا ، تو که وجود خارجی نداری اصلا ، تو که منو نمیشناسی اصلا ، تو فقط هستی ، هستی و همه ی لحظه های زندگیم رو کوفتم میکنی . هستی ، تو تک تک هزار و یک ، هزار و دو های زندگیم هستی و قصد نداری بری ، ای کاش هیچ وقتم نری . من خیلی کارارو فقط بخاطر تو میکنم و لبخندت رو میبینم ، باورت میشه ؟! لبخند رو به چهره ای میبینم که تا حالا ندیدمش ، فقط یه تصورات محوی ازش دارم . تو شاید قراره مثل اون عروسک خپلی تو اینساید اَوت باشی ، رفیق خیالیِ من ، زاده ی تخیلات من . بسوزه ، ای پدر همه ی این هوش هندسی و قدرت تخیل و تجسم بسوزه که اینقدر واقعی تصورت میکنم ، و خب میشه ذهنتون رو اصلاح کنید شما ؟! من منظورم اصلا اون چیزی که تو ذهنتونه نیست ، باید با ذهن من فکر کنید ببینید دارم از چی و از کی حرف میزنم . خب بگذریم از این بحث چون میتونم قیافه ی تک تکتون رو تصور کنم که به پوکرترین صورت ممکن زل زدین به اسکرینتون و میگین این دختره از دست رفت :| جونم براتون بگه که امروز که رفته بودم سالن ورزشی ، به این نتیجه ی خیلی منطقی رسیدم که من کلا تو ورزش داغون و نابودم از بیخ . بماند که باید بریم یه دانشگاه علمی کاربردی مسخره و مجبوریم تیکه های یه مشت پسر که سرشون به تنشون نمی ارزه رو تحمل کنیم ، البته که بعضی بچه ها خودشون مریضن ، مثلا دست تکون میدن واسه پسران مذکور و حال من رو بهم میزنن ، بابا نترسین نمیترشین :| بترشینم که اینا شوور نمیشن براتون :| عین ادم برید و بیاید ، من تضمین میکنم نمیرید :| همین الان هیات آبادانی ها راه افتاد ، من عاشق این صدای قشنگشونم ، یه جوری تا ته وجود آدم رسوخ میکنه . پارسال برای عید دو تا شمع نارنجی جیغ خریده بودم که عاشقشون بودم ، بعد خواهرم کلا سفره رو شیری صورتی پهن کرد و منو نابود کرد ، لذا شام غریبان رو که نشد بریم شهر خودمون ، تو محله ی خودمون عذاداری کردیم ، همه ی چادرم با شمع یکی شده بود ، یادمه اون موقع ها خیلی دلگیر بودم و بی اختیار به پهنای صورتم اشک میریختم ، خواهرم میگفت یا دیگه گریه نمیکنی یا برمیگردیم خونه ، برنگشتیم ولی من همچنان گریه میکردم ، بعد هدیه و رضیه رو دیدم و با هم رفتیم ، هنوزم یک سانتی متر باقی مونده از شمع هام رو دارم ، کلا هیات محله مون رو خیلی دوست دارم ، بچه تر که بودم مثلا در حد پنج شیش سال آرزوم بود بابام منو با خودش ببره تا داداشم رو که زنجیر میزنه ببینم ، اون موقع نمیدونستم ولی الان میفهمم که من از همون کودکی با دیدن داداشم احساس غرور بهم دست میداده و دلم نمیخواسته کسی رو آدم حساب کنم ، یه صحنه ای هم یادم هست که شونه ی داداشم کبود شده بود و من میخواستم شونه ش رو ببوسم که زودتر خوب بشه ، انقدر گاوبازی دراوردم که بیدار شد اصلا ، بعد که بزرگ تر شدم کیک یزدی و شیرکاکائو و کلوچه و امثالهم پخش میکردم ، بعد الان دیگه فقط میشینم تو اتاقم و به صداشون گوش میدم ، یه جوری انگار همه ی موهام سیخ میشه ، همین الانم اگه تنها نبودم به مامانم گیر میدادم که منو ببر ببینمشون .

دلم شهر خودمون رو میخواد ، عزاداری های یک دستمون ، هیات و مسجد خودمون ! ولی دیگه نمیریم ، چون نه عزیز هست که بریم مسجد مادرم اینا و نه باباجونِ پدریم هست که بریم مسجدشون ، هی مردم میگن حیف بود خدا رحمتش کنه و نابودمون میکنن ، فقط شب تاسوعا میریم حسینیه و دیگه خیلی بخوایم بمونیم میریم خونه ی خالم ، که اونجا هم خوش نمیگذره . معلومه دلم برای عزیز تنگ شده یا بازم بگم ؟!

الان هاله اسمس داد که زیست رو تمومیدی ؟! گفتم : خیلی وقته ! در صورتی که هنوز شروعش نکردم :| هارهر :|

من برم بخونم ، ددابظ

نظرات  (۹)

دلا همه تنگه سخ نگیر
تا همین دو سال پیشم میرفتم دراز میکشیدم سرمو میذاشتم رو پای مامان بزرگ , سرمو نوازش میکرد , اون لحظه اروم ترین لحظه زندگیم بود , جا داره بگم لوس خودتی مامان بزگمه دلم میخواد یعنی بود میخواست
من باب عزاداری هم بگم یهوجای خلوتو خیلی بیشتر ترجیح میدم
پاسخ:
اصلا لوس نبود ، من باش بغض کردم چون نصف خاطرات کودکیم رو شامل میشه ..
محرم و عزا تو محله ی خود آدم یه حس خاص دیگه ای داره...

:: با اون دو خط اول پست خیلی موافقم...منم زیاد این کارو می کنم :)
پاسخ:
حال میده ^_^
((:من نمیتونم جز محله خودمون جایی تحمل کنم محرم
پاسخ:
من میتونم :))
منم از وقتی عینکی شدم اینکار به تفریحات سالمم اضافه شده .
وضعیت جالبیه که الآن به محرمای شهر خودمون فکر میکنم و میدونم دوسال دیگه هم به محرمای اینجا فکر میکنم .

پاسخ:
همین طوره ..
به نظرم معلما هم بیان وبلاگ بزنن درساشونو در قالب پست بذارن
بارر کن کل درس دینیمون به اندازه همین پسته :|
کاشکى دینى نوشته بودى -_- میدونم فردا میپرسه اما همچنان دچار گشادیسمم :\
منم بعضى موقع ها به دوستام اینجورى میگم کم نیارم P:
پاسخ:
منم میگم :)))
+
فکر نکن نفهمیدم حال نداشتی بخونی :|
بهار تو فکر نمیکنی درس دارم من از زبان اومدم هیییچ گوهی نخوردم؟؟؟ 
نکن با من اینجوری :(((
پاسخ:
نه فکر نمیکنم :/
این دختره از دست رفت :دی
جداً تصوراتی که وجود خارجی ندارن و از قضا هیچ‌وقت هم نخواهند نداشت، خیلی سخته تحملشون... درک می‌کنم این قسمتش رو کاملا! 
خاطرات قدیمیِ محرم... هعی! یادش بخیر، هرچند ما نه جای خاصی میرفتیم و نه کار خاصی میکردیم...!
پاسخ:
:دی
ممنون :) خیلی سخت نیست ، لذت بخشه برای من :)
یادش بخیر ..
منم دلم صبونه ی نذری صبح عاشورای آقاجونمو میخواد.....هنوزم هس ولی خودش نیس....اون حس و حال دیگه نیس....چقدر دلتنگم واقعا.....چقدر بی معرفتم ک نمیرم سرِخاکش با اینکه نزدیکه....چقدر این روزا زندگی زود میگذره و من فقط میبینم و حس میکنم هیچ اختیاری ندارم....چقدر حسِ حرفای الانتو درک میکنم....هعی..

+شهر خودتون کجاس؟

پاسخ:
+سامان :)
هعی .. آیکن آه غلیظ ..
شما بچه درس‌خونا دروغ هم بلدین بگین مگه ؟ :دی

منم دلم محله قدیمی ـمون رو میخواد درسته ، هیچ فرقی با الانم نداره و مثِ همیشه میشینم پایِ اینترنت و فقط صدایِ تبل ها رو میشنیدم ولی اون لذتِ که اونجا بود اینجا نیس :(
پاسخ:
واقعاً لذتبخش بود ، آرامش داشت ، یه جورایی آدم حس راحتی میکرد ..
+
بله که بلدیم :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی