کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم، سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنـه به یارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۱۱:۵۶ - قهرمان **
    :)
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۴۸ - Haa Med
    باشه.
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۳۷ - مـ ـهـ ـد ی
    خوبه :)
نویسندگان

بدترین سوتیِ زندگی ـت چی بوده ؟! 

 1. کلاس ب قبل از ما زبان داشت ، از اون کلاس نگفته کوئیز گرفته بودن ، من داشتم از حیاط میومدم کلاس که بهم گفتن عابدی [دبیر] کوئیز میگیره ! منم گفتم : گـ* خورده عابدی !!! بعد یهو یکی از کنارم رد شد رفت کلاس درو بست ، دقیق که نگاه کردم دیدم خود عابدیه !!!

 2. عقد خواهرم بود ، یه خانم مسنی اومده بود که من نمیشناختمش ! صدای آهنگ خیلی بلند بود و بخاطر همین مجبور شدم داد بزنم ، همین طوری که داشتم هوار میزدم گفتم : مااااامااااان این زنه هم دعوته ؟! بعد مامانم گفت : یااااامااااان عمه ی باباته !!

3. داشتیم طرز کار فاضلاب رو بررسی میکردیم ، استاد گفت : هر کی گفت لوله فاضلاب منزل چرا میپیچه ؟! من واقعاً نمیدونم رو چه حسابی دست گرفتم و گفتم : برای اینکه "چیزا" گیر کنه تو پیچ ! واقعاً آدمو نابود میکنید با چیزایی که باید اعتراف کنه :-"

 4. امیر[شوهر خواهرم] اولین بار بود اومده بود خونمون ، خیلی جدی و سر به زیر داشت خداحافظی میکرد که یهو دستش رو دراز کرد ، من فکر میکردم میخواد باهام دست بده ، دستمو دراز کردم که دیدم دستش رو برای هدایت کردن خواهش دراز کرده ! و همین جوری دست من تو هوا خشک شد تا رفتن !!

 5. زنداداشم دو تا پسردایی همسن من داره ، رفته بودیم شمال پیششون ، بحث سر این بود که کائِن معبد یا کاهنِ معبد ، من با چه اعتماد به نفسی که من تیزهوشانی ام همه چی بلدم (ارواح عمه ـم!!) میگفتم کائن ! بعد مامان خودم گفت : این زر میزنه بابا کاهن درسته !! :|

 6. از این مورد واقعاً خجالت میکشم !! یه دوستی داریم که خیلی با هم رودروایستی داریم ، خیلی هم کم رفت و آمد میکنیم ، دو تا بچه ی هشت ساله داره (دوقلو) که خیلی خونوک و بی ادبن ، داشتیم دور هم آش میخوردیم که باد خیلی تندی اومد ، روسری ـم افتاد ، کاسه آش هم رو پام بود !! دستم رو بردم سمت روسری ـم که درستش کنم یهو آش کپ شد روم !! بعد همین دو تا بچه ی مذکور گفتن : واااای مامان اینو ، موهاش از زیر روسری باز شدن ! اون یکی گفت : بلدم نیست آش بخوره ! هر سری که این یادم میاد گلومو بغص میگیره ، بسکی خجالت کشیدم !!

قشنگ ترین عکسی که از طبیعت گرفتم :

توضیح نوشت : موردایی که سه تا رای داشت سه تا بود ، من دوتاش رو مینویسم :

اولین خاطره ای که از زندگیت داری چیه ؟!

خونه ی عزیز اینجوری بود که واردش که میشدی ، یه راهرو داشت و در ادامه ی راهرو ، پله های چوبی میرفت بالا ، بالای پله ها دستشویی بود ، چوب نرده هم قهوه ای خیلی تیره بود ، کنار پله ها حیاط بود با باغچه ای که همیشه ریحون داشت ! خاطره ی محوی که یادمه اینه که خواهر و برادرم نشسته بودن کف حیاط و صبحانه میخوردن ، من حینی که داشتم از دستشویی میومدم بیرون تو پله ها خوردم زمین .. جای زخمش هنوز روی زانوم هست .. :)

یونیفرم مدرسه :

و دیگر هیچ :)

نظرات  (۳۳)

بهار من می خونمت خاموشم ، ولی الان ی کرم باعث شد روشن شم

اگه نمیگی فوضول ، خواهرت و همسرش چه طور آشنا شدن ؟
پاسخ:
فوضول رو که میگم ، ولی هم رشته بودن و شوهرخواهرم تو کتابخونه خواهرم رو دیده بود ، اومد خواستگاری و بعدشم که مشخصه :)
لامصب یونیفرمتون ک خوبه :|
پاسخ:
کجا ؟!  -_-
۰۳ مهر ۹۵ ، ۰۹:۱۱ بانو ف تک نقطه
بانمککککککککک :)))


خواهرم مانتوت خیلی تنگه شما از الان باید تعهد بدی :|
البته مد ما هم تیزهوشان بود با مانتو و گوشی و ابرو و ناخن و لاک کار نداش حالا شما رو نمیدونم 🤔

عکستم عالی ^_^
پاسخ:
با ما هم کاری ندارن :)))
ممنونم ^__^
فدای شما :**
فقط دومی:)))))))
یونیفرمت خوبه بابا یکی خواهرم شبیه تشت شورای بیمارستانه


این چالشو باید بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم:)))
شماره ی 1 منهدمم کرد.
:-)))
عکس هم خیلی زیبا بود.
پاسخ:
:)))
ممنونم :))
سوتی نبود گفتم که خاطره اس :|
پاسخ:
اها :دی 
بی حواس شدم رفت :دی
بنا به دلایلی وحشت ناک ترین خاطره ام رو اینجا برات میفرستم ^_^:
صد قرن پیش امتحان ریاضی داشتیم،هیچی بلد نبودیم :|
وقتی میگم هیچی یعنی فاجعه :|
از این قرار شد که بریم کلاس؛الان افتخار اینو داری که با اسطوره های زندگی من آشنا شی :|
رفتیم آموزشگاه مدرسان شریف[کلاس کجا برم؟!مدرسان شریف]
نشستیم مدرس اومد و شروع کرد به درس دادن پیش خودش خوشحال بود با سمپادی ها طرفه اما وقتی فهمید ما از اسطوره های احسانیم[اسم مدرسه مون احسان بود]سکته زد چهار بار :|
یکی از نشونی های بارز ما اسطوره ها این بود که وقتی معلم توضیح میداد میگفتیم بله،بله[بنده خدا فکر میکرد ما از فامیلای پروفسور مریم میرزاخانی هستیم]بعدش که ازمون توضیح میخواست عین چیز تو گل گیر میکردیم و طرف رو قشنگ ناامید میکردیم از زندگی :|
دیگه نمیتونم بیشتر از این باز کنم مسئله رو اما وضعیت مون اصلا نرمال نبود وقتی میپرسید یاد گرفتید همه جامه میدریدند و نعره میکشیدند که خیـــــــــــر :|
بگذریم اون روز به حدی رسیده بودیم که زنه میخواست فرار کنه بره :|
پاسخ:
کجاش سوتی بود این الان عزیزم ؟! :|
۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۳:۲۵ S҉A҉H҉A҉R҉ ....
بهااااار جان بنده سحر گشادیان هستم س تا زیاده خواهر من:)))))))

شرکت میکنیم دیگه:)))))))
پاسخ:
از ده تاست ..
ممنون :)
سر کلاس ادبیات بودیم یه نثر خیلی سخت هم بود منم اعصابم خورد شده بود از ادبیات و اینا زنگ خورد فک کردم دبیر رفت بیرون فک کردم دیگ رفته یهو گفتم خرررره هر کی بره ادبیات یهو دیدم عه دبیر در کلاسه:/
پاسخ:
آخ ، شرمنده اسم تو رو یادم رفت :|
سوتی دومیه خیلی باحال بود
یونیفرمه هم خوبه
چقد تیپت مثه  منه
موفق باشی
پاسخ:
سلامت باشی جانم :))
وای بهار مردم از خنده !:))) 

حالا از اینا دلبخواهیه شرکت تو هرکدوم یا باید همشو بگیم! ؟

بعد من بدترین سوتی یادم نمیاد ولی یه سری سوتی ریز و درشت دارم :/

بعدم حالا فرم نداریم چی؟:دی
پاسخ:
خوشحالم که خندیدی عزیزم :)
تو هر کودومو که دوست داری شرکت کن :))
:*
اقاااااا سوتی اخرت ک کلا پوترت کردن جا داشت همونجا زار زار گریه کنی , ولی خداییش اونقدام بزرگ نبوده ک با هربار یاداوریش بغض کنی
اون مورد دست دادنم ک سالی حداقل یه بار ب مناسبتای مختلف پیش میاد:دی
یونیفرم مدرستم تنگه دهههههعععع , محض ایراد فقط:دی
پاسخ:
گریه هم کردم اتفاقاً ، اون موقع فکر میکنم یازده سالم بود ...
آخه خیلی بد بود .. اره :دی
کجا تنگه ؟! :| اندازه ـست :)))
((((((: عاقا ماعم شرکت کنیم؟
پاسخ:
خوشحالم میکنی :)
:)))
عکس طبیعیتت هم افکت داره : ))
ضایعس :))
کلا حرفی ندارم دیگه : )))
پاسخ:
اون B612 پائینش رو گذاشتم بمونه که بدونید خودمم میدونم با افکت گرفته شده :|||
گشاد بودن شلوارو میشه کمرشو تنگ کرد یا یه کش انداخت توش :D
ولى وقتى مشکل از ریشه باشه راه بهبود نداره :|
پاسخ:
پاچه هاش گشاده ، کمرش کش داره :)))
دقیقاً :|
قضیه چالش چیه عصن (:
پاسخ:
:)))
سوتی هات خیلی خوب بودن مخصوصا 1 و 3 ؛))))
عکسشو... یه بار دیگه بگو تپلی و اینا فقط، من میدونم و تو :|
پاسخ:
چاکرم :))
بابا چاقم خب :(
عه اینو :))
پاسخ:
عه اونو :|
بهاااااااااااااار چرا زودتر از من پخش کردی عکس رو ^________^
پاسخ:
عکس خودم بود خب :دی
۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۹:۳۰ مترسک ‌‌
باز چند ساعت نبودما ببین چه خبر شده! و جالبه که پیشنهاد منم رأی آورده! D:
پاسخ:
خب همیشه باش که اینطوری نشه :)))
۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۷:۲۰ ❥ آراگل ❥
شیفته عکس شدم ^،^
اجازه هس سیو کنم؟ :(
پاسخ:
سیو کن جانم :)))
۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۶:۱۶ جودی آبوت
عشقی بهار💖
پاسخ:
چاکرم :)
۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۳:۰۲ گیره 📎📎
عاشق سوتیهاتم😂😂😂
یونیفرمشو.چ خوجل شدی^_______^
پاسخ:
مچکرم :)
:))) یونیفرم سرمه ای :دی یادش بخیر :-)
پاسخ:
هعی :(
۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۱:۱۲ آقاگل ‌‌‌‌
پس نوشابه تو چش و چال کو؟

پاسخ:
رای نیاورد :))
وای سوتی هات بهار...سوتیات منو مُرد :))))))

به نظرم اون قضیه روسری اونقدرام اهمیت نداره که بخوای خجالت بکشی! بابا قضیه ی عابدی که بدتر بود :))))

:: عکست خییییییلی قشنگه :))

:: بابا یونیفرمشوووو عالیهههههههه!!!مال ما رو ندیدی هنو...رنگش بادمجونیه! :|یعنی چون پیش هستیم گفتن همون پارسالیا رو بپوشین مشکلی نی :)))
پاسخ:
قربانت :)))
راست میگی ، یکی از یکی بد تره :دی
فدای شوما :*
خوش به حالتون :))))
عالیه ؟! :>
۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۱:۰۱ امیری حسین و نعم الامیر
من فردا مینویسم فعلا برم بکپم فردا باید 6 صب بپاشم
پاسخ:
خوب بخوابی :)
کلا (:
پاسخ:
عسمایل بک :)
وااای سوتی هات عالی بود :)))
مرسی که ساعت 2 نصفه شب به وقت قدیم ما رو میخندونی :))))

آخه با یونیفرم مدرسه هم ژست عکاسی میگیرن -___-

یونیفرم شما که خیلی خوبه خب :/ ماله ما خیلی مزخرفه انصافا :|
پاسخ:
ژست گرفتم ؟! :| کجا ژست گرفتم اخه ؟! -___-
خواهش میشه :))) خوشحالم خندیدی :)))
تو هم بپوش عکس بگیر ببینیم :دی
۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۰:۵۵ دختر حــَوا :)
من فردا مینویسم الان خوابم میاد :))
یونیفرم مدرسه هم ندارم :دی
پاسخ:
خب یه موزد دیگه رو انتخاب کن ، نوشابه سیاه بریز تو چش و چالت عکستو بزار :))))
خوله = خوبه :)
پاسخ:
آشنا ـَم :))
عالى :)
باز خوله یونیفور مدرسه شما شیکه ازمن بد بخت هرسال پیرهن چهار خونه با شلوار پارچه اى :|
پاسخ:
مال منو ببین چقدر شلوارش گشاده :||
چاکرم ، عالی خوندی :))
همه رو خوندم.ولی چون خوابم میاد حوصله ندارم چیز خاصی بنویسم :|
:))
پاسخ:
آسوده بخواب الی :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی