کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم، سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنـه به یارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۱۱:۵۶ - قهرمان **
    :)
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۴۸ - Haa Med
    باشه.
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۳۷ - مـ ـهـ ـد ی
    خوبه :)
نویسندگان

حالم خوب نیست ، خودم هم میدانم که علاوه بر سردرد ؛ تب هم دارم و این گرفتگیِ صدا بخاطر خوابیدنِ زیاد نیست. از خواب که بیدار شدم محیط برایم ناآشنا بود ، خواب دیده بودم اسباب کشی کرده ایم به یک خانه ی دیگر ، از همان ها که من دوستشان دارم ، خیلی بیشتر از این خانه . چشم هایم را بیشتر باز کردم ، نگاهم به خواهرم افتاد که هنوز خواب بود ، تازه فهمیدم ! من توی اتاقِ خواهرم خوابیده بودم !

این روزها جایمان عوض شده ، من خواهرِ بزرگترِ بداخلاق شده ام ، نکته های اخلاقی را گوشزد میکنم و او خواهر کوچک تریست که با شیطنت هایش مرا عاصی میکند ، مثلِ همین دیشب که نگذاشت سر جای خودم بخوابم و تازه ، نگذاشت من روی تخت بخوابم .. همه ی تنم از درد کوفته شده و انگار ماهیچه هایم را میکشند ، آنقدر که نزدیک است از هم گسسته شوم .

بلند که شدم ، بلافاصله مادرم گفت : صبح به خیر عزیزم ! و من فکر کردم امروز یک روز خوب است ، امروز قرار است خوشبخت باشم ! دست و صورتم را هنوز خشک نکرده بودم که گفت : آشپزخونه رو جارو میکنی عزیزم ؟! و شروع کرد نام بردن کارهایی که تا الان انجام داده و تا آخر روز باید انجام بدهد . صبحانه نخورده به سمتِ جارو رفتم که گفت : بی زحمت دم پاگرد و هال و اتاق مارو هم بزن ، قربونت برم دختر گلم ! 

درست نفهمیده بودم قربان صدقه ی من رفت یا بهارِ خرحمالی که قرار بود کل خانه را به جز حمام و دستشویی جارو بزند ، از آشپزخانه شروع کردم ! وای خدای من ، ما کی وقت کردیم اینقدر کثیف باشیم ؟! کی مورچه ها زیرِ موکت جلسه گرفتند ؟! همان حینی که داشتم به برادرم بابت تف کردن هسته هندوانه فحش میدادم ، میز جلسه ی مورچه هارا خراب کردم و بهشان گفتم بروند زیر زمین جلسه بگیرند ، مادرم اعصاب ندارد . البته این را من نگفتم ، دسته ی جارو برقی گفت .

سرم گیج میرفت و انگار بی اهمیت ترین موضوعِ تاریخ بود ، میخواستم از روی صندلی رد شوم که اگر میز نبود قطعاً زمین میخوردم ! آبِ برنج در حال جوشیدن بود ، یک لیوان کوچک از رویش برداشتم و یک چای کیسه ای تویش گذاشتم . تعداد احتمالات زمین خوردنم داشت به پنج تا میرسید که جارو را خاموش کردم و محتوای داغ داخل لیوان را سر کشیدم ، تلخ بود . مثل زهر .

جارو را به سر جایش برگرداندم ، تازه دراز کشیده بودم روی زمین سفت تا کمر دردمندم کمتر فریاد بزند که .. 

آخ ! چند لحظه صبر کنید ! گوشیِ مادرم را هنوز برایش نبرده ام !

نظرات  (۱۵)

آب جوش برنجی نکته انحرافی بود؟😒
پاسخ:
برنج نداشت خب :))) اره :))
صبر داشتن خیلی خوبه... مامان منم خیلی صبوره.. اما من نیستم و همیشه از شنیدن چیزایی که تحمل کرده واقعا متعجب میشم!!!! :)

اما من فک میکنم تو یه ذره داری بی انصافی هم میکنی! هم به خودت هم خانواده ت ... انتظار داری اونا خودجوش بدونن تو حالت بده؟ بعضی چیزا رو باید گفت!
این دقیقا مشکل من با مامانمه!!! یهو میبینم قهر کرده باهام!!!! بعد متوجه میشم که یه مساله ای بوده که انتظار داشته من خود به خود بفهمم و چون من توجه نشون ندادم ازم ناراحت شده!!! برعکس آبجی کوچیکه... میاد میگه بوسم کنین!!! به نظرم گفتن نیازهای روحی واقعا لازمه.
پاسخ:
اره خیلی خوبه نسبتاً :)))
درسته که جایی از متن ننوشتم که اقا من گفتم و شرایط همین بود ، ولی خب منم گودزیلام ! :)) میگم .. معلومه که میگم ! :))
ابجی کوچیکه که عشقه :))
بیام؟مشت و مال؟
پاسخ:
بیاااااا :))
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۵ امیری حسین و نعم الامیر
...
پاسخ:
:))
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۲۵ ♥سرباز شیعه♥
مبارکک
+
+
پاسخ:
چی مبارک دقیقاً ؟
خب خسته نباشی بهار خانوم ولی چای با آب جوش برنجی؟😓
بگو حالت خوب نیس:|
پاسخ:
سلامت باشی :))
برنجی نبود باو ، همون آبیه که تو کتریه دیگه :)
نه برنج داشت نه نمک :))
مامان منم هروقت کاری داره قربون صدقه م میره :/
پاسخ:
بزن قدش :دی
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۳۵ بِی مَکس | BayMax
:) موفق و پیروزمندانه زندگی کنید :))
پاسخ:
موفق هستیم :)
خب...برو به مادرت بگو حالت خوب نیست...چرا نمیگی؟ به نظرم وقتی حالت خوب نیست لازم نیست کار خونه انجام بدی و سعی کن اینو به دیگران هم بفهمونی عزیزم :)
پاسخ:
میگم :))) از کجا برداشت شد که من نمیگم ؟! :)))
بهار:-(
چایی با اب جوش برنجی چه مزه ای میده ؟!:/
پاسخ:
مزه ی همون چایی رو دیگه !
نه نمک داشت نه برنج .. :))
خونه جدیدمبارک:)
پاسخ:
جدید نیست که :)
... خودم را به آغوش تو میسپارم. (:
پاسخ:
به حسرت گذشته همه روزگارم ..
صبرِت خیلی بالاس ، خیلی خیلی ..
:(

خسته هم نباشی :)
پاسخ:
:) خوشحالم :)
سلامت باشی :)
چقدر کار 
من از کار متنفرم 
و البته خوش به حال مادرت که دخترى بسى خوب دارد
پاسخ:
کسی هم نیست که خوشش بیاد :))
بله بله :))
خسته نباشی بهار جانم ... 

دلم یه چای تلخ باهات خواست، خستم.. 
ساکت بشینیم و بخارای لیوانا حرف بزنن... 



پاسخ:
سلامت باشی گمگیشتم :*
منم دلم خواست ..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی