کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم، سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنـه به یارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۱۱:۵۶ - قهرمان **
    :)
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۴۸ - Haa Med
    باشه.
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۳۷ - مـ ـهـ ـد ی
    خوبه :)
نویسندگان

امروز قرار بود یه بافنده فرش هاش رو بیاره خونمون ، ماشین نداشتن نتونستن و قرار شد ما بریم خونشون .. کم مونده بود بزنم زیر گریه .. دیوارای داغون و پسربچه ای که میشد حدس زد سال هاست این لباس هارو داره .. تو خونه نرفتم ، تو حیاط ایستاده بودم و پدرم و اون آقا هم برای حساب کتاب اومدن بیرون .. اصلا قصد خرید فرش نداشتیم و من با تعجب به دهنِ بابام نگاه میکردم که میگفت چه فرشی از کدوم مدل .. آقایی که فرشارو بافته بود میگفت شیرینی بده .. بابام میگفت قیمتِ فرشت همین بوده ، بیشترش رو که نمیتونم بدم .. خوشحال شده بودن و تشکر میکردن ، حتی از منی که عینِ میلگرد هجده فقط به دیوار تکیه داده بودم ، دستِ آخر ، پدرم دستش رو کرد توی جیبش و هر چی بیرون اومد رو به عنوانِ شیرینی بهش داد .. چقدر قشنگ میخندیدن .. :)

این هم علفایی که زیر پای انجانب سبز شد در اون مدت :دی

بعد من و خواهرم رو گذاشتن وسط شهر و خودشون رفتن دنبال کاراشون ، اول رفتیم شلوار مدرسه ـم رو دادیم تنگش کنن ، بعد رفتیم دارو خریدیم ، بعد رفتیم برای مامانم کرم بخریم که نداشت ، بعد رفتیم لوازم تحریری ..

خواهرم با اعتماد به نفس در حد بنز و قیافه ی جدی و اخم ظریف گفت : آقا ببخشید کتابای پایه ی دهم اومدن ؟!

اون آقا : بله خانم ، ریاضی یا تجربی ؟!

خواهرم : تجربی 

آقاـِه دولا شد کتابارو بده که خواهرم ازم پرسید : از این جا میخری یا بریم پاتوقت ؟!

من : بریم بابا چیه اینجا .

خواهرم : خدافظ آقا .

آقاـِه : (-______-)

بعد که از مغازه اومدیم بیرون فهمیدیم چه گندی زدیم ، ولی انقدر خندیدیم که اشک از چشممون میومد :)))

انقدر خندیده بودیم که نمیتونستیم راه بریم ، من شخصاً میسریدم کف آسفالت D: 

بعد رفتیم کافه و اینارو کوفت کردیم :))

هی خواهرم میگفت خاک تو سرت خز بازی درنیار :| ولی خب دوست داشتم اینارو نگه دارم ، واسه بعضی روزا به درد میخوره :))

بعد بابام اومد دنبالم و رفتیم پاتوق کتاب خریدم ، همه رو هم جلد کردم به سانِ تصویر :دی

 14 تا کتاب داریم ، اگه کمتره بخاطر اینه که طرح کاغذ کادوش یکی بوده و اینکه یه مدل دیگه هم هست که جا نبود بزارمش حال هم نداشتم یه جور دیگه بچینم :دی

#مزایای خواهر بزرگ :))

البته اون کادو پیچیده من پلاستیک گرفتم ، سیب زیمینی نبودماااا :)))

خسته ـم ، خیلی :))

نظرات  (۱۸)

دور از وبلاگ نویسی فقط ۵-۶ نفر رو گذاشتم که بخونم ... و تو و این وبلاگت یکی از حال خوب کنین ترین پستا رو واسم داشتین :) ! 

راستش من اینجا رو دیگه بیشتر از خونه ی من و پاتریکیت دوست دارم:)
پاسخ:
میدونی چقدر این کامنت خوشحالم کرده ؟! نمیدونی .. ^_^
فدای تو بچم من :*
بیا اینم کامنت :دی
^_^
پاسخ:
واس خودت :دی
پسرم://// 
من خانومم:///
پاسخ:
اشتباه لپی بوده :)
این کتونیتو قرض بده یه من یه موزیک باش برقصم پس میدم:-D
شادیاتون پاااااایدار:)
پاسخ:
قابلتو نداره عزیزم :))
اخ اخ مدرسه اومد یعنی موفق باشید همتون 
چه خوجل شدن 
بهار اقاهه بخاطرتون دیسکش اود کرده شما راحتتت اومدید بیرووون خخخخ
پاسخ:
ممنون :)
عجب :)
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۲۴ آقاگل ‌‌‌‌
چش و چالمون ددابظ شد والا ددابظ شد بلا ددابظ شد :/
چیه این قالب مشکیو خب؟
:)
.
اسمتم روشون نوشتی یک موقع گم نشه؟ :دی
پاسخ:
آقا کجی مشکیه خب ؟! 
چشم ، عوضش میکنم :)
اره نوشتم :)))
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۲۴ پست های جامانده
:0
پاسخ:
وات ؟! 
کفش هات دل منو برد که ؛)
چرا شماها(من جمله خواهرم) شلواراتون رو تنگ میکنین؟ زمان ما شلوارامون گسادتر بود بازم کاری به کارش نداشتیم:|
چقد کاغذ کادوهایی که جلد کردی باهاشون خوشگلن
پاسخ:
قربان شما :))
چون عینِ گونی ِ .
مرررسی :))
جلد کردن کتاب خر عسد -_-
پاسخ:
نه زیاد :)
آهاااااع! یادم رفت بگم! شلوارتم تنگ میکنی؟ :/ من هر موقع ب مامانم بگم این کارو بکنه هآ ، میگه نمیشه و این قرطی بازیا چیه و اینا! 
پ.ن: خواهر بزرگترم نداریم :((
پاسخ:
اره :))
مال من خیلی گشاد بود پریسا ، واقعاً خیلی .
من فک میکنم یا قضیه خفن بود؟ 
چرا کتاباتو اینجوری میکنی خوع ! پس فردا راحت و قشنگ شناسایی نمیشن!!
حالا چیزه، پاتوقت کجا هست؟؟ :! 
پاسخ:
یه لوازم تحریر فروشی ^_^
چرا میشن :)
بفرما، حالا تو باز ناشکری کن :|
پاسخ:
عه خب -_-
چشم ، دیگه ناشکری نمیکنم :((
ینی زیر پای ما علف سبز میشه ولی زیر پای تو ریحان و نعناع یا چمیدونم یه همچین چیزایی.تبعیض تا کی؟؟ :|

پاسخ:
هاهاهاهاها :))))
اینقدر من خفنم :دی 
شوخیدم ، خودمم نمیدونم چی سبز شد زیر پام :))
روی هم رفته خسته نباشی دخترم^__________^
پاسخ:
مرسی پسرم :)
+ چه قدر اسم وبلاگ دوس داشتنی عه (:)
هر بار که میبنم تا ته آهنگِ میرم :|
پاسخ:
خودمم دوستش دارم ..
نمیدونم چرا فرش دستباف دوس نداره :( یکی از خصوصیاتِ مزخرفِ دیگه ـم هم اینه که برنج ایرانی هم دوس ندارم :| میخورم ها .. ولی خارجی ها بیشتر میچسبه بهم :| الاغم دیگه :/ عقلِ درست و حسابی ندارم که :/

بد بخت کتاب فروشه :|

الان چجوری میفهمی کدوم کتابِ چیه :|
بعضی وقتا چون یکمی رنگِ کتابا یکی باشه من اشتباه میبرم :/ نیگاه هم نمیکنم ها -___-
پاسخ:
خسته نباشی واقعاً :))) اخه برنج خارجی :|||
نگو اینطوری به خودت :)
به سادگی میفهمم :)
دوساله که جلد نمیگیرم کتابا رو و کاملا هم سالم میمونه و خیلی راحت تره :) اون موقع هم که جلد میگرفتم ، از این کاغذ کادوها که نشه اسم کتاب رو خوند نمیزدم :| خب اینجوری که خیلی تشخیص کتاب سخت میشه:|
پاسخ:
خب پسرین شما :)))
سخت نیست ، مثلا اون حروف انگلیسیه زبانه و خیلی علامتای دیگه گذاشتم که میشه تشخیصشون داد :))
ایشالله همیشه همینطوری از خنده ریسه بری عزیزجانم :))

:: بابا یعنی من چطور باید به شما آفرین بگم که عمق تحسینم رو نشون بده! جلدا :)))) من سه ساله جلد نمی کنم کتابامو :| از بس بهشون علاقه دارم اینطوریما :/ D:
پاسخ:
فدای تو بشم من عجغم :***
مرررسی ^___^ بله بله مشخصه :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی