کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم، سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنـه به یارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۱۱:۵۶ - قهرمان **
    :)
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۴۸ - Haa Med
    باشه.
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۳۷ - مـ ـهـ ـد ی
    خوبه :)
نویسندگان

امروز چقدر لعنتی بود ، چقدر جمعه بود ، چقدر چکش بود و من میخِ ظریفی بودم که در آغوشِ هیچ چوبی جای نداشتم ، در هم شکسته و مچاله به دستِ نجارِ بی رحم به گوشه ای افتادم و میخِ بعدی ..

دلم تنگ شده بود ، همه چیز فشار میداد دلِ کوچکم را ، به هوای آبِ سرد که نفسم را بند بیاورد به حمام رفتم ، روی دو زانو نشسته بودم و سرم را در تشت بزرگِ آب فرو کرده بودم ، به امیدِ قطع شدن این نفس ، شاید خفگی ..

سر که بلند کردم ، هوا را بلعیدم ، بوی تو را میداد لعنتی ! 

نفس هایم زیرِ سردی آب مقطع شده بود که برادرم صدایم زد و گفت : بستنی خریدم عزیزم ، کِی میای ؟! چرا صبر نکردی بستنی بخوریم بعد بری ؟!

همه ی انرژی ام را ریختم توی صدای بغض دارم و گفتم : میام داداشی ؛ میگفت برایم شکلات اضافه ریخته ، پودر نارگیل ریخته ، خامه ی خودش را هم گذاشته برای من ، گفت بستنی را میگذارد پشتِ درِ حمام .

دستِ من از بستنی سرد تر بود ، دستم که دور لیوانش حلقه شد دلم به حالِ خودم سوخت ، های های زدم زیر گریه .

 یک قاشق بستنی خوردم ، یک بغل دلتنگی گریه کردم . از سرما میلرزیدم ، از سرمای آب ، از سرمای بستنی ، از سرمای نبودنت ..!
از موهای نه چندان بلندم آب میچکید و انگار تلنگری بود برای لرزشِ بیشتر ، میلرزیدم .. میلرزیدم .. میلرزیدم ..
های هایِ گریه ی ما دخترها از صدتا قدم زدن و سیگار کشیدن مردانه تر است ، اشک هایم با آبِ سرد یکی شد ، روی زمین آوار شدم و لرزیدم .. دستم قدرت این را نداشت که شیر را بچرخاند ، هوا کم بود ولی ، بوی تو بسیار ..
خبرت هست که فقط  19 روز دیگر تا قرارِ لعنتی ام مانده ؟! حالا که فرصتی ندارم بگذار آخرین حرف هایم را هم بزنم ، اصلا چطور است این آخرین باشد ؟! آخرینِ آخرین ها . بگو ببینم ؛ این جان در تنِ من ، چکار دارد بی تو ؟!
من دوستت داشتم و این ، پایانِ همه ی اعتراف هاست .
امسال را با تو تحویل کردم و از با تو بودنش ، یک شبِ غصه دار و قلمِ شعر و کبودی زیر چشم نصیبم شد ، چه خوش خیالم من ..! این سالِ درد را هر چه زودتر تمام خواهم کرد ، منتظرِ هیچ نشانی از تو نخواهم ماند ، فقط میروم !
چمدانِ بزرگم را برمیدارم ، آن روز را که از خنده ریسه رفته بودیم و آن روز را که آرامم بودی را تویش میگذارم و میروم ، درِ این ویرانه دل را برایت باز میگذارم .. فقط خودم میروم ..
تو بمان ، تو بمان و سایه ی سردی که روی خوشبختی ام دامن پهن کرد و تا تهِ وجودم را خشکاند .
تو خیلی وقت پیش رفته بودی ، این من بودم که احمقانه و کودکانه مانده بودم .. با این همه حال ، اگر زیرِ این درد نوشت ها صدایت کنم ؛ قول میدهی بگویی جانم ؟!
+ فکر کنم حسابی سرما خوردم :)
++ دوست داشتم این پست رو ضبط کنم که بشنوید چقدر صدام بغض دار و غمگینه و بعضی قسمتا با چه حالی نوشته شدن .. حیف که نمیتونم ..
+++ عکس ، من نیستم .

نظرات  (۱۷)

۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۵۱ علی محمدرضایی
نه بابا قالب پیش فرض بیان این شکلی نیست
پاسخ:
اسمش خط هست :)
چه عکس جالبی:)
پاسخ:
مرسی :)
میشه با این متن گریه کرد...حتی تر با خط آخرش...
هعیییی بهار...
:(
پاسخ:
هعی .... :(
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۱۰ رایان خادمی
آر یو بهار پاتریکیان؟!...
پاسخ:
بله
چقدر قشنگ مینویسی بهار جانکم ^_^

نه دلوخ نگو این عسکه خودتی 😜

وای سرما خوردگی -_-
پاسخ:
فدای تو بشم من :*
میشه یه کانال بزنیو عاشقانه هاتو توش بنویسی؟؟چون خیلی دوس داشتنین....
پاسخ:
تلگرام ندارم عزیزم :)
بهاااااااااااار....
بیا ی کم بزنمت دلم خنک شه خو !^_^
پاسخ:
بیا بزن عجغم :*
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۲ بِی مَکس | BayMax
+ امیدوارم سریع تر خوب شید :))
پاسخ:
مرسی 
عجب نوشته ای.خودمو کنارت حس کردم^__^
مشخصه عکس خودت نیس؛)
پاسخ:
ممنون :)
امروز داشت خوب پیش میرفت برام ... یعنی تند تند غصه‌خوردن داشت جواب می‌داد! ولی شب شد و یه فیلم و یه حسِ همیشگی که دوباره بهم منتقل شد و همه‌چی رو بهم ریخت :|||
پاسخ:
من کلا بهم ریخته بودم :|
۲۷ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۲ علی محمدرضایی
یه سوال قالبتو کی ساخته؟؟؟میشه بهم معرفیش کنی
پاسخ:
قالب پیشفرض بیانه .
جدای از احساسی که تو متن هست: قلم بسیار زیبایی دارید و خوب با کلمات بازی میکنید.
من آدینه ی آرومی داشتم. نه خوب، نه بد.
پاسخ:
ممنونم :)
خداروشکر :)
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۷ بِی مَکس | BayMax
همه دختر های بیان عــــاشقن چرآ :)))))))
پاسخ:
:|
سطح اطلاعی که من در دسترس خواننده هام فعلا قرار دادم ، طوریه که این متن عاشقانه به نظر میرسه .
در صورتی که منظور من از نوشتنش واقعاً چیزِ دیگه ای بوده .
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۶ امیری حسین و نعم الامیر
...
پاسخ:
:)
((: اگربی رحم نباشد میگوید جانم ... ((: این روز ها انگار یک تو درزندگی ام گم شده است....
پاسخ:
نمیگه :)
):
پاسخ:
:)
۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۵ گمـــــــشده :)
خخخخخخخ
عنوان وبلاگت خیلی باحال بود
خوب شد گفتی داشتم با خودم کلنجار می رفتم من کی رو تازه فالو کردم
:))
پاسخ:
باحالی از خودتونه :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی