کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم، سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنـه به یارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۱۱:۵۶ - قهرمان **
    :)
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۴۸ - Haa Med
    باشه.
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۳۷ - مـ ـهـ ـد ی
    خوبه :)
نویسندگان

1

حوله ـم رو تازه شسته بودم و پرزش زبر شده بود ، احساس میکردم روی پوستم خَش میندازه ، با کلافگیِ تمام گوشه ای پرتش کردم و لباسام رو پوشیدم . بازم یادم رفته بود موهام رو جمع کنم و کمرم رو خیس کرده بود ، خیسی ـش آزار دهنده بود ، اولین تی شرتی که دم دستم اومد رو پوشیدم و برای بار هزارم سرم رو به طرفین تکون دادم ، به امید بهتر شدنِ این سردردِ لعنتی که انگار جزئی از روزمرگی هام شده بود .  

با آراستگیِ تمام راهِ طبقه ی پایین رو در پیش گرفتم ، همه چیز سر جاش بود ، جز این .. اه ! لعنت بهت ..

هر کسی که از دور میدید فکر میکرد  هیچ جای خالی ای تو زندگی من نیست و خوشبختی فواره میزنه از لحظه هام ولی ، فقط خودم میدونستم چی تو این دل میگذشت . کلاهِ بارونی ـم رو روی سرم گذاشتم و آنا رو صدا زدم . آنا مادرم بود ، مثلِ همیشه نگاهش صلابت داشت و تا تهِ وجودم نفوذ میکرد ، از حیاط با گلدونای قشنگش که رد میشدم ، همه ی اون روزای قشنگ هم از جلوی چشمم رد شد ، روزایی که با شوق دنبال گلای رنگی میگشتم تا جون بده به این حیاطِ خالی از حیات .. 

نشستم پشتِ فرمونِ ماشینی که واسه ریال به ریالش شب بیداری کشیده بودم ، زحمت کشیده بودم و از جونم گذاشته بودم ، سندِ تاییدش هم این قابِ لعنتی روی چشمم با شماره ی شش ! 

مسیرِ خونه ی خاله ـم رو در پیش گرفتم ، بزرگترین خاله ـم که من ، عاشق درخت انگورِ توی حیاطشون بودم ، نه اصلِ اون خونه و مهم تر از همه ، آدماش . زنگ در سبزشون رو زدیم و منتظر ایستادیم ، نسترن درو باز کرد و با دیدنِ چهره ی یخِ من ، لبخندش وا رفت . گفت : عه شمایین ؟! من فکر کردم بقیه مهمونان . بدون اینکه تو رفتارم یا حالتم تغییری بدم گفتم : میشه بری کنار بیایم تو ؟! 

انگار تازه به خودش اومده بود ، یکه خورد و کنار رفت ، آنا با همه سلام و احوال پرسی کرد و من فقط ، سر تکون میدادم . 

صدای رسایی اسم من رو میخوند ، عجیب آشنا و یادآور بود ، سر برگردوندم ، آره ! خودش بود لعنتی . گفت : بَه بَه احوال دخترخاله ی جان ؟! 

قامت بلندش رو با تمسخری الکی که پشتش هزار و یک ترس خوابیده بود از نظر گذروندم ، گفتم : خوبم به لطفِ شما ..

چشمم به خانمش خورد ، از ترسِ اینکه دکمه ی مانتوی تنگ و قرمزش سمتم پرتاب بشه یه قدم عقب رفتم ، حاام از گوشتی بودنِ هیکلش دگرگون شد ، با صورت کج و معوجی گفتم : خوبی الهه جان ؟!

حسین پیش دستی کرد و گفت : ما هم خوبیم . 

گفتم : حال تو رو پرسیدم ؟!

تا خواست دهن باز کنه و چیزی بگه آنا صدام زد و من با قدم های بلند از این زوج حال بهم زن دور شدم .

نشستم کنار آنا که دستم رو گرفت و گفت : چرا اینقدر سردی ؟!

پلکامو به نشانه ی اطمینان باز و بسته کردم و گفتم : چیزی نیست ..

سکوتِ بدی بود ، هیچ کس سکوت رو نمیشکست که یهو ، حسین رو به من گفت : دیگه نمیری سر کار ؟!

همه ی سر ها به طرفم چرخید .. به وضوح رنگ از رخم پرید ، با تته پته گفتم : به شما ربطی داره ؟! 

ادامه دارد ..

پ.ن : 

داستان اسم نداره هنوز .

شخصیت اصلی اسم نداره هنوز :دی

میدونم مزخرف مینویسم :دی

هنوز هیچی از داستان معلوم نشده تو این پست .

اگه خوشتون نیومده و واسه بقیش کنجکاو نیستید ، خوشحال میشم بهم بگید تا ادامش رو تو دفترم بنویسم :)))

ایرادی ، چیزی بود ممنون میشم گوشزد کنید :))

نظرات  (۱۹)

حتما ادامه بده خیلی مشتاقم ببینم چی میشه:)
پاسخ:
قربانت :))
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۲:۵۲ وال کوهان دار
چرا انقد خشنه خو میخاد بزنه همه رو
پاسخ:
خو قسمت اوله ، بعد میفهمی چرا دوست داره بزنه :|
۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۴۱ لبخنــــツ ـــد
منم خوشم اومد بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم بهار :))
پاسخ:
قربان شما :))
وای من عاشق رمانم
 بنویسسسسسس.😊😊😊
پاسخ:
چشم :)
حداقل بهتر از رمان هایِ مزخرفِ ایرانیِ که :) مگه نه :)
اولِش رو که اینطور خوب شروع کردی وای به حالِ آخرش ^__^
شما بنویس :) حتما میخونیم :)
پاسخ:
لطف داری :))) 
این قسمتش رو تو بیست دقیقه نوشتم ، احتیاج به ویرایش داره .. :)))
شما بنویسید ما می خوانیم (((:
پاسخ:
ممنونم :)
اولین رمان ایرانی که دوس دارم ادامه شو بخونم :||||||||
پاسخ:
چاکره نیلی :*
واقعا خوب نوشتی تا اینجا .... من که دوست دارم ادامه شو بخونم :)
پاسخ:
مرررسی ^_^ 
واهای خوبه خوبه، بنویس بنویس *____*
پاسخ:
واهاییی چشم :))
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۶ پست های جامانده
عالی دوست دالرم
پاسخ:
مچکرم :)
دوسش داشتم 
ادامه اش بده
پاسخ:
مرسی:))
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۲۴ آقاگل ‌‌‌‌
بیا یک لطفی کن این قالب رو عوض کن چش و چالمون ددابظ شد به قول خودتون :)

پاسخ:
خوبه که آقاگل .. کجاش چشم رو اذیت میکنه ؟! چه رنگی بزارم ؟! :))
بنویس بهار…
پاسخ:
چشم :))
ادامه پلییییز :)
پاسخ:
حتماً :))
دی: فقط رنگ کی پرید؟ نوشتی رنگ پرید؟
پاسخ:
کووووووفت :)))
((: خیلی مشتاقم بقیشو بخونم جدا دومین داستانیه که دارم داخل وبلاگ دنبال میکنم ((:
پاسخ:
چاکرم :))
اول اینکه من نوشته هاتو دوس دارم، بقیه شم همین جا بنویس لطفا.میخونمشون :)
دوم اینکه با دختر حوا موافقم مخصوصا قسمت زنگ دره سبزشون.
و سوم اینکه یه معذرت بهت بدهکارم بخاطر اینکه گفتم زیاد پست میذاری.بی منظور بود.اصن میخواستم بگم آفرین ک این همه فعالی :)
پاسخ:
مرسی عزیزم ، لطف داری :)))
چشم :))
اختیار داری عزیزم ، من اصلا ناراحت نشده بودم :))
از داستانایی که توش شخصیت اصلی و راوی یک جورهایی همش در حال توهین و قضاوت دیگرانه خوشم نمیاد ! البته بیشتر مشکل از من هست ... برای مثال عقاید یک دلقک رو نتونستم تحمل کنم چون دیدم شخصیت اصلی اصلن اخلاق حالیش نیست و این حرفا :دی 

شخصیت اصلی یک جورهایی به طور پیش فرض ابرقهرمان محسوب میشه. کسی که بشه بهش دل بست و اینا... مثلن هیچ کس دوست نداره جنگ ستارگانو از زبون دارث ویدر بشنوه. :)
ادامشو بنویس 
پاسخ:
حالا مثلا میشه قسمت دوم رو هم بخونید بعد ببینید منفیه یا مثبت :) فارغ از این ، همه ی آدما که نباید سوپرمن باشن ..
هر آدمی عیب خودش رو داره ..
۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۲۱ دختر حــَوا :)
از اونجایی که من کلا ایرادگیرم بذار چندتا ایراد بگیرم ازت :))
اول اینکه اون جمله هه "فکر میکرد من هیچ جای خالی ای تو زندگیم نیست" ترکیب قشنگتری میشه اگه من رو حذف کنی و به جاش بنویسی "فکر میکرد هیچ جای خالی ای تو زندگی من نیست"
و دیگه اینکه هکسره رو تو "زنگ دره سبزشون" رعایت کن ای نویسنده ی اعظم :دی

نههه همشو بنویس اینجا :)) خودم دربست همشو میخونم و ایراد میذارم روش :))
پاسخ:
مرررسی که وقت میذاری :* مرسی ایراد میگیری :*
چشم ، تو سری های بعدی حتماً دقت میکنم :))
مرررررسی عند لاو یو :*

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی