کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم، سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنـه به یارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۱۱:۵۶ - قهرمان **
    :)
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۴۸ - Haa Med
    باشه.
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۳۷ - مـ ـهـ ـد ی
    خوبه :)
نویسندگان
شونه ی دردمندم رو ماساژ دادم ،
مثل یک ماهِ گذشته ..
کلیدو تو قفل تابوندم و درو هل دادم ،
مثل یک ماه گذشته ..
چراغارو روشن کردم ،
مثلِ یک ماه گذشته ..
کاغذا و کتابا و وسایلم رو گذاشتم روی میز ،
مثلِ یک ماه گذشته ..
زیرِ سماور همیشه روشنم رو زیاد کردم ، برای دو نفر چایی دم کردم ، چرا ؟! خودمم نمیدونستم .. احساس میکردم تار و پودِ تنم داره از هم گسسته میشه .. خودم رو به مبل رسوندم ، رو مبلِ رو به روم نشسته بود و به فیلم میخندید ، روی زمین نشسته بود و خودکارش رو گذاشته بود پشتِ گوشش ، به مسئله ای اخم کرده بود که با دو تا معادله حل میشد ، توی آشپزخونه بود و دستش رو با روغن سوزونده بود و زیر لب غرغر میکرد ، تکیه داده بود به دیوار و های های گریه میکرد ، داشت واسم یادداشت مینوشت که بزاره کنار تلفن ، داشت بهم تاکید میکرد که یا لیست رو میخرم یا نمیام خونه .. 
لعنتی همه جا بود و هیچ جا نبود .. خونه ـم مرتبِ مرتب بود به امید اینکه یه روزی بخواد برگرده ، ولی روی همه چیز گَرد و خاک نشسته بود ، از جمله دلِ از همیشه تنگ ترِ من ..!
دستم بی اختیار شماره ـش رو گرفت ، یه بوق ، دو بوق ، سه بوق .. و صدای زنی که میگفت لطفاً پیغام خود را بگذارید .. دوباره دستای خودسَرَم شماره ـش رو گرفتن ، یکی ، دو تا ، سه تا ..! همین طور بوق میخورد ، تا اینکه تو تماسِ بعدی "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است " مثل پتک کوبیده شد توی سرم و من موندم و حسرتِ اینکه چرا براش پیغام نذاشتم ..؟! چرا نگفتم برگرده ..؟!
من چیکار کرده بودم ؟!
ادامه دارد ..
[این فصل چهارم داستانِ دوازدهممه ، دوستش ندارم ، یه جورِ بدی غمگینه ..]

نظرات  (۲)

هوم...غمگینه
پاسخ:
البته الان قسمت غمگینش رو ننوشتم .. خیلی بی معنی میشد ، همین طوریم خواننده ندارن داستانام :دی
داستان مینویسی بهار ؟
پاسخ:
اره :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی