کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

آشـــفتـــهـ تـــر از مـــوی تـــو ، ایـــن حـــالِ دلِ مـــاســـت :):

کیپ کام عای عم بهار :D

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم، سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنـه به یارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و بیایید و کنارم بزنید

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۱۱:۵۶ - قهرمان **
    :)
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۴۸ - Haa Med
    باشه.
  • ۱۵ مهر ۹۵، ۰۰:۳۷ - مـ ـهـ ـد ی
    خوبه :)
نویسندگان

تا امتحانم ، فقط  19 ساعت و  9 دقیقه مونده و من نگرانم ، با وجودِ خوندنِ لغتا ، نوشتنشون و حفظ کردنشون ، تهِ دلم خالیه ، یهو یادم افتاده همیشه دلگرمیم اون بالاسری بود ، تازه فهمیدم عه ، من شعارم "ترم های قبل را خدا پاس کرد ، این ترم را نیز" بوده ، با چه رویی رفتم پیشش ؟! با چه رویی روی دو زانو نشستم ، سر به خاک رسوندم و گفتم کمک ..! با چه رویی آخه ؟! وقتی راست راست خلافِ خواسته ـش از بنده ـش در قبال اون همه محبت بی منت عمل میکنم ، غلط میکنم برم پیشش .. چه کنم که دلم میخواد هی بگم ارحم الراحمینه ، دستِ خودم نیست ولی دوست دارم هر چقدرم که بد بشم ، هر چقدر من از بندگی سربار بزنم ، اون هنوز خدایی کنه .. من کمک هام رو خواستم ازش به هر جهت ..

این متفاوت ترین فاینالیه که دارم میدم و هیچکس پیشم نیست ، انگار دارم داشته های روحی ـم رو هم محک میزنم .. دلم یه پارچ چایی نباتِ داغ میخواد که جیگرم رو بسوزونه و این همه دردِ عمیقی رو که سنگینی میکنه بشوره ببره پایین ، احساس میکنم زورش میرسه .. 

دوست دارم این حرفارو بزنم ، میتونستم رو کاغذ بنویسمش ولی ، دوست دارم اینجا باشن ، یادم بمونه که اگه بعد از چهارده مهر ، تصمیم گرفتم باشم ، چقدر سخت بود .. چقدر سخت بود و تونستم .. به شیش ترمی فکر میکنم که تا دیپلم مونده ، به یک سال و نیمی که باید بگذره تا بتونم اولین مدرک رسمی ـم رو بگیرم .. 

احساس میکنم حرفی نمیشه برای این پست زد ، پس نظراتش رو میبندم ، نونزده تا دایره کشیدم کنار دفترم تا ساعتِ 6 فردا ، دونه دونه ـش رو رنگ میکنم به میزانِ درس خوندنم .. 

فقط نمیدونم باید با این بدنِ سرد و یخ کرده و سنگین کوبیدن قلبم چیکار کنم ، همون یه پارچ چایی لطفاً ..

تصمیم گرفتم اینجارو هی جدید کنم با توجه به اینکه دیگه نمیتونم پست بزارم :) دقت کردین من گندش رو دراوردم دیکه بسکی پست گذاشتم :)) 

دو تا لیوانِ گنده هم چایی خوردم ، وضعیت خوبه .. آره خوبه ..

-

الان مگه یک نیست ساعت ؟! مگه نرفتیم تو چهارشنبه ؟!

این بیشوعور چرا نمیزاره من پست بزارم ؟! هااان ؟! :|

نظرات  (۱)

عه بازشده:-D 
منم از این فکرا وکارا کردم خجالت میکشیدم برم سمت خدا ولی چه میشه کرد تنها کسی بود که همیشه بود و ناخوداگاه سجده میکردمو کمک میخواستم

...
وااا!!!!! ینی چی که نمیذاره:-\ 
ارفتیم تو فردا که میشه امروز دیگه
پاسخ:
امروز فرداس #_# 
هعی ، منم همین طوری ام المی >_<

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی